برو خدا به همرات...
رفتن
خوبه... منم خوبم باهاش.... با هم خوبيم.... خوشحالم از خوشحاليش و متقابلا!!! دوستش دارم... ديگه رضا رو دوست ندارم... اون مال يكي ديگس... بهش فكر نميكنم اما گاهي اوقات چرا.... و اين دست خودم نيست.... رضا پسر خيلي خوبيه...100 درجه با اون يكي رضا فرق داره... يادم رفت با اين كسي كه تازه دوست شدم اسمش رضا.... p.s: خوبم...خوبي؟؟؟ اين من نيستم... با اين قلب شيكسته....كه روز به روز ترميمش به تعويق مي افته... قراره هيچ وقت ترميم نشه اگه عباس رو هم از دست بدم.... بيچاره ميشم اگه اينجوري بشه... تنهاي تنها...بي كس و كار... من خودمو و خودمو خودمو ميخوام... اگه پيدا كردين اون الهام قديمي رو بهم خبر بدين.... دوسِت دارم الهام قديمي.... خداحافظ رضا رفت با يه دختر ديگه يه عشق ديگه... فراموش كرد اون عشق رو اون حرفا رو.... ديوانه شدم... به عباس زنگ زدم پيشنهاد رفاقت دادم... ازم وقت خواست واسه فكر كردن.... من عباس رو دوست داشتم.... رضا رو هم.... اما نه اگه عباسم از دست بدم چي؟؟ عباس گفت باشه اما اين دفعه من دلم جواب نميداد... عباس يه دوست پسر ميخواد تا يه دختر.... وقتي يادم مياد هر وقت با رضا حرف ميزدم اسم سميرا رو مياورد و ميگفت دوست ميلاده ميخوام بميرم كه چقدر احمق بودم من.... اما نه عباس اينجوري نيست.... اون خوبه..... دل سوزه... مهربونه و يه دنده عين خودم!! اما هيچ مدرك و نشوني از عشق و دوست داشتن نيست توي حرفاش.... دوستش دارم... رضا رو دارم پاك ميكنم از خاطره هام... امامغز كه پاك نميكنه يه لايه خاك ميپاشه روش به ياد روزي كه خدا خاكبازي ميكرد... واي خدا كمكم كن... عباس عوض شده... ديگه اون عباس نيست ميخواد منم عوض بشم.... اما به چه اميد به چه قيمت به قيمت وعده ي كودكانه كه اگه عوض بشي باهات دوست ميمونم... عباس پره از رازهاي سربسته كه به زبون نمياد... هرسري كه با من حرف ميزنه وسطاش بهم ميريزه و ميره...... چرا!!!؟؟؟ چرا همه عوض شدن اما من نه!! رضا پاك كرده براي هميشه خاطرات رو و ميگه خاطره ي ما بر ميگرده به 2سال پيش كه تموم شد همون موقع!! خاطره؟؟ يا عشق؟؟!! چه فراموش كارهايي!!؟؟ عباسم يه جور ديگه ميگه ميگه من آدم غمگين سابق نيستم... شادم.... پرم از نشاط.... و وقتي باتوام پر ميشم از غم.اندوه.غصه.... از حرف عين و شين و قاف...... ديگه نميخوام بشنوم ....... نه اسم عشق رو و نه اسم خودشو...... از هيچكس و همه كس..... بدم مياد از خودم از دوستام از اون كسي بهش ميگفتم عشقم..... ميگفتم و نميدونستم عاشقه دوست منه نه خودم...... ميگفتم و نميدونستم منو به خاطر شنيدن حرفهاي اون ميخواد...... با من قهر ميكنه تا با اون حرف بزنه تا دوستم بهش بگه كه با الهام آشتي كن..... وايــــــــــــــــــــــــي خداي من....... چرا آخرش اينطوري قراره تموم بشه!!! نه تموم شد...... ميگه من با اصرار دوستت تا الان هم موندم وگرنه دوست نداشتم ...... ميگم از كي؟؟ از اولش؟؟؟ ميگه نه اولش مي پرستيدمت اما الان تمام فكرم پرستو!!! نميتونم بهش فكر نكنم.... نميتونم..... نميتونم فراموشت كنم اما اينو ميدونم تويي كه عشقت هوسه!! يه روزي برميگردي اون روز رو ميبينم.... اما ديگه ديره نه من هستم ديگه ايران و پيشت نه عشقم .... تو ميموني و يه مشث خاطره از بي لياقتيت..... نه نامرديت!! از بي وجدانيت.... منو كردي يه عروسك بعد از بازي كردن خسته شدي پرتم كردي يه گوشه اما ..... نميدونستي كه تار عنكبوت هميشه از گوشه شروع ميكنه تار ميتنه!!! وقتي مياي دنبالم و ميبيني تارعنكبوت روم رو پوشنده بوده و نفهميدي كه رفتم.... مياي دنبالم اما..... بهم نميرسي...... حيف از من كه شبها به يادت خوابيدم به يادت گريه كردم... به معني واقعي پرستيدمت..... حيف از تو..... حيف از تو كه درگير هوس شدي..... يه عشق پاك و ول كردي و رفتي پي هوس..... از اولشم بايد فكر اينكه دوباره يه تجربه تلخ پيدا نكنم اهات دوست نمي شدم.... تجربه اي كه با اين بار ميشه4 بار كه از يه سوراخ مار نيشم زد!!! اگه همه پسرها اينن پس همه دخترها هم اينن اما چرا من اينطوري نيستم..... چرا من به دوستام خيانت نميكنم ...... خــــــــــــــــــــــــدا............... چـــــــــــــــــــــــرا.......؟؟؟؟؟؟!!!!! گنجشك پر.... كبوتر پر.... همه ي پرنده ها پر دل من هم پر...... پر زد و رفت..... رفت پيش جفتش ..... رفت و نگفت صاحبش تنها ميشه..... نگفت صاحبش تنها دلخوشيش خاطرات با اون بودنه...... نگفت و رفت..... رفت تا صاحبش مثل بچگيش وقتي تنها ميشد..... بره كنج اتاق و زانوش رو بغل كنه ..... بغل كنه و گريه كنه توي يه اتاق تاريك..... و منتظر بشه تا يكي بياد و چراغ رو روشن بكنه..... يا قبل تر از اون كه چراغ داشته باشيم فانوس رو دستش بگيره .... بگيره و بياد بگه ديگه تنها نيستي.... من پيشتم.... شبها دستم و به دم به دستش و بخوابم..... اما..... انتظار بيهودس...... نه اون دل مياد نه اون كسي كه فانوس تنهاييه من دستشه!!! تنها موندم و ميمونم....... فكر ميكردم باز ميگي نميرم!! اما تو گفتي ميدونم خسته شدي باشه ازم زده شدي. ميرم. و.... تو رفتي..... نذاشتي حتي بگم خداحافظ... جواب تلفن هام رو هم ديگه ندادي.... گفتي يكي رو ميخواستم كه منو بخندونه به من روحيه بده.... متاسفم اين كار من نيست.... كار دلقكه.... يكي رو ميخواستم كه بهش تكيه كنم.... بشه شوهرم.... بشه نفسم..... بشه زندگيم..... تنهاييهام باهاش نصف بشه.... مثل قلبم كه جداش ميكنم و يكي مال من و اون يكي مال تو..... نشد................. گفتي اين رابطه ديگه تموم شده.... گفتم تو خوب تو .درستكار. تو باوفا. تو بامعرفت و تو همه صفات خوب رو داري..... و شدي يه پسري كه پاسوز يه دختر شد...... من بد.من بي وفا. من بي معرفت و من خيلي چيزهاي ديگه .... شدم كسي كه يه پسر رو معطل خودش كرد.... من همينو ميخواستم. ميخواستم وقتي ميري تو اون خوبه بشي و من اون بده!! راضيم اما ميخواستم خودت بهم بگي اين رابطه تموم شده اس خودت بهم بگي خداحافظ...... اما به قاضي گفتي.... به دوست من نه خودم.... خداحافظ.... اميدوارم باهركي رفتي خوشبخت بشي....

